تبلیغات
ღبلوم عشق منღ - خلاصه وینکس سیزن 2یا یک
سلام بچه ها من برای شما خلاصه ی داستان وینکس رو می نویسم به شرطی که نظر بدین خب؟
خلاصه ی داستان وینکس کلاب
روزی روزگاری در قصر ملکه جشنی بر پا شد که همه ی مردم ان شهر به ان قصر امده بودند زیرا ملکه دختری به نام بلوم به دنیا اورده بود بلوم با مو های نارنجی رنگ همه رو به خودش جذب کرد ناگهان قصر اتیش گرفت و همه از قصر بیرون رفتند راستی این اتفاق ها در فضا رخ داد روح های خبیثی به داخل قصر اومدند وسعی داشتند نیروی ملکه رو بگیرند واو رو بکشند پدر بلوم که یک جنگ جو بود سعی می کرد که از همسرش و از بلوم محاظفت کند که ناگهان او را کشتند مادر او گریه می کرد و بلوم را به داخل زمین انداخت تا ان ها به بلوم صدمه ای نزنن . او همین طور وستان خود را به زمین انداخت و به ان ها گفت بگید که شما مادر و پدر بلوم هستید و ان ها را به زمین انداخت.روح ها مادر و همینطور نیروی او را گرفتند ومادر را زندانی کردن بلوم و مادر وپدر الکی اش  به داخل خانه ای افتادند بلوم وقتی بزرگ شد دیگه اون اتفاق یادش نماند ولی یه اتفاق بد افتاد این بود که روح  ها متوجه شدن که بلوم هم نیرو داره راستی در اثر اتیش گرفتن قصر نیروی بلوم اتیش شد و روح ها سعی داشتند نیروی بلوم رو بگیرند و به را ئسشان بلتور بدن ولی خوشبختان بلتور در غاری یخ بسته بود روز بعد یک اتفاق بد رخ داد  این اتفاق این  بود که سه خانوم از فضا به زمین امدند نام این 3 خانوم ایسی و دارسی و استرمی نام داشت ان ها هم در همان غاری افتادند که بلتور در ان یخ بسته بود ان ها رفتند وبلتور را ازاد کردند و بلتور ارزو داشت که کل فضا مال خودش بشه یه روز  بلوم داشت در جنگلی راه می رفت که ناگهان دختری با مو های زرد دید این دختر داشت با غولی میجنگید و نام او هم استلا بود استلاخسته شد وبلوم رفت واورا نجات داد. همین طور بلوم دوست های زیادی پیدا می کردند که تعداد ان ها به 6 نفر رسید و ان ها نام گروهشان رو winx گذاشتند. یه روز بلتور که ادمی بد بود فهمید که بلوم هم نیرو داره او سعی داشت بلوم و دوستانش رو بکشه تا کل جهان رو در دست داشته باشه بنابر این هی گرو وینکس با بلتور و ایس و دارسی و اسرمی می جنگن و هر روز اتفاق تازه ای برایشان می یوفتد
وقتی سی دی شو دیدم براتون باز می نویسم بای